|
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم تونسته باشم نظرتون رو جلب کنم از کسانی که نظر میدن هم ممنونم راستی اینجا کپی کردن آزاده راحت باشید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان دهکده ی نامه های عاشقانه آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…...
میدونی شباهت دل با مورچه چیه؟ این که هردوشون خواسته و ناخواسته زیره پا له میشن.!!!
پنجشنبه 30 آذر 1391 :: 17:28 :: نويسنده : mostafa
بیچاره عروسک...
دلش میخواست زار زار گریه کند
اما
لبخند را بر لبانش دوخته بودند سهشنبه 28 آذر 1391 :: 20:37 :: نويسنده : mostafa
یکرنگ که باشیزود چشمشان را میزنی خسته میشوند از رنگ تکراریت این روز ها دوره ی رنگین کمان هاست... سهشنبه 28 آذر 1391 :: 20:34 :: نويسنده : mostafa
خــداونـدا پــرســـشـی دارم؟
بـبـیـنـم در زمـیـن یـک مــرد پـیـدا مــی کـنــی یـا نــه؟ تـو هـم مـثـل هـمـه ، امـروز و فـردا مـی کـنـی یـا نـه؟ بـنـدگـانـت را از نـنـگ آدم بـودن و بـیـهــــوده فــرسودن ، مبـــرا می کنی یا نه ؟ بـــرای آخــــریـن پــرســـــش قیامت را بگو ، مـــــــــردانه ، برپا می کنی یا نه...؟
شنبه 25 آذر 1391 :: 21:45 :: نويسنده : mostafa
تو چی ﻣـﯿﻔـﮫـﻤـﯽ از روزﮔـﺎرم .... دﻟـﺘـﻨـﮕـﯽ ام ...
ﮔـﺎھـﯽ ﺑـﻪ ﺧـﺪا اﻟـﺘـﻤـﺎس ﻣـﯿـﮑـﻨـﻢ ...
ﺧـﻮاﺑـﺖ را ﺑـﺒـﯿـﻨـﻢ ...
ﻣـﯿـ ﻔـﮫـﻤـﯽ ؟!!
ﻓـــــﻘــــــﻂ ﺧـــﻮاﺑــــــﺖ را !!!
![]() چهارشنبه 22 آذر 1391 :: 14:00 :: نويسنده : mostafa
ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ را ﻣﯽ ﺑﻨﺪم و ﺗﻮ را در ﮐﻨﺎر ﺧﻮد ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ. ﻧﻤﯿﺪاﻧﻢ اﯾﻦ ﭼﻪ ﻧﯿﺮوﺋﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮا ﺑﻪ ﺳﻮی ﺗﻮ ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﺪ !
ھﺮوﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﮫﺎﯾﯽ ھﺎ ﺑﻪ ﺳﺮاﻏﻢ ﻣﯽ آﯾﺪ ﯾﺎد ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮا از آن ﺟﺪا ﻣﯽ ﮐﻨﺪ،
ﯾﺎد ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮا ﺷﺎد ﻧﮕﻪ ﻣﯽ دارد ﺑﺎ ﯾﺎ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ زﻧﺪه ام. ﯾﺎد ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ
اﻣﯿﺪ ﻣﯽ دھﺪ،اﻣﯿﺪ ﺑﻪ زﻧﺪﮔﯽ.
ﻣﻮﻧﺲ ﺷﺐ ھﺎی ﺑﯽ ﻗﺮاری ام دوﺳﺘﺖ دارم شنبه 18 آذر 1391 :: 19:42 :: نويسنده : mostafa
اینایی که تو پارک تنها یه گوشه میشینن و هندزفری تو گوششونه ! سهشنبه 14 آذر 1391 :: 18:21 :: نويسنده : mostafa
خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و همه را می دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها. با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟» خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!»
شنبه 11 آذر 1391 :: 19:12 :: نويسنده : mostafa
شـبــهـــا زیــــر دوش آب ســــــــرد شنبه 11 آذر 1391 :: 19:07 :: نويسنده : mostafa
|