|
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم تونسته باشم نظرتون رو جلب کنم از کسانی که نظر میدن هم ممنونم راستی اینجا کپی کردن آزاده راحت باشید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان دهکده ی نامه های عاشقانه آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…... تنهـایی یعـنی موقـع درد فـریاد زدن...
تنهـایی یعـنی اشــک بی صـدا...
تنهـایی یعـنی خسـته اما بدون تکـیه گاه..
تنهـایی یعـنی حسـرت دیدن چشـم نگران...
تنهـایی یعـنی دسـتاتو با لـیوان چای گرم کنی...
تنهـایی یعـنی حسـرت دیدن چشـمان منتظـر...
تنهـایی یعـنی حسـرت شنیـدن صـدای نگـران...
تنهـایی یعـنی اس ام اس بدون جواب...
تنهـایی یعـنی حسـرت شنیـدن صـداـی آشـنا...
تنهـایی یعـنی حسـرت یه اغوش...
تنهـایی یعـنی حسرت دسـتاش...
تنهـایی یعـنی حسرت نگاهـش...
تنهـایی یعـنی حسرت گذشـته...
تنهـایی یعـنی زندگـی با خـاطرات...
تنهـایی یعـنی بسـتن چشـم و سیـر در خاطـرات...
تنهـایی یعـنی سفارش غـذا براـی یه نفـر...
تنهـایی یعـنی سیگـار پشــت سیگـار...
تنهـایی یعـنی بغض خورده شـده...
تنهـایی یعـنی نگـاه به آسمون...
تنهـایی یعـنی درد دل با ماه...
تنهـایی یعـنی تکیـه به دیوار...
تنهـایی یعـنی لحـظه هـای بدون آرامـش...
تنهـایی یعـنی زخم خوردن از آدم ها...
تنهـایی یعـنی درد بدون مسـکن...
تنهـایی یعـنی نگـاه کردن عکس...
تنهـایی یعـنی گوش کردن صـدای ضبط شـده...
تنهـایی یعـنی مـرگ بی صـدا...
تنهـایی یعـنی جسد کـرم گـذاشتـه شـده تو خـونـه...
تنهـایی یعـنی دفن بی صـدا...
تنهـایی یعـنی قبر بی رهـگذر...
تنهـایی یعـنی قبـر خاک گـرفتـه...
تنهـایی یعـنی مرده متحرک...
تنهـایی رو فقـط یه آدم تنهـا میفهمـه...
دوشنبه 24 آذر 1393 :: 10:54 :: نويسنده : peace20
لعنت به بعضی آهنگا
به بعضی خیابونا
به بعضی حرفا
لعنتیا تو چند ثانیه...
آدمو میبرن به روزایی که
واسه از بین بردنشون توی ذهنت
یه عمر ویرون شدی... دوشنبه 24 آذر 1393 :: 10:52 :: نويسنده : peace20
درد دارد...
وقتـــی مـی رود ...
...و تـــو نمــی تـــوانـی بــه همــه ثـــابتــــ کنـــی
کــه هـــر شبـــــــ
بــا عـــاشقـــانه هــایـش خـــوابتـــــ مــی کــرد
دوشنبه 24 آذر 1393 :: 10:50 :: نويسنده : peace20
ﺑـــﻐـــــﺾ ﯾﻌﻨے ﯾکے ﺑﭙـــــــﺮﺳـــﻪ. . .
دردت چیه؟ بگی نمیدونم
دوشنبه 24 آذر 1393 :: 10:46 :: نويسنده : peace20
آهای عشقم!به خواسته هایت رسیدی؟هوس هایت به ته کشید؟لب های دیگران دلت را زد؟آغوش های دیگران برایت جا به اندازه ی کافی نداشت؟برای اشک هایت خندیدن؟سردیت را گرم نکردند؟کمبودهایت را گفتند عقده؟دردهایت را با شادیشان عوض کردند؟دوستت دارم هایشان عام بود؟بوسه هایشان طعم هرزگی میداد؟؟؟ اینها همان کسانیند که تو بخاطرشان چشمت را بر تمام عاشقانه های من بستی!حالا که از دنیا فقط دست رد برروی سینه ات مانده...برگشتنت برای من چه سود...؟ این را بدان همه برایت *من* نمیشوند!!! جمعه 16 آبان 1393 :: 23:16 :: نويسنده : darya
با چشم هایت حرف دارم.میخواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم ...از بهار..از بغض های نبودنت...از نامه های چشمانم..که همیشه بی جواب ماند..باورنمیکنی؟؟ تمام این روزها با لبخندت آفتابی بود..اما دلتنگی آغوشت رهایم نمیکند.. ...به راستی عشق بزرگترین آرامش جهان است...
سهشنبه 25 شهریور 1393 :: 01:52 :: نويسنده : darya
تو را چه فرق می کند که چرا یا از چه وقت یا چطور شد که ... چه فرق می کند ...؟ وقتی تو باید باور کنی و نمی کنی و
من باید فراموش کنم که نمی کنم . شنبه 22 شهریور 1393 :: 03:12 :: نويسنده : peace20
من تنها نیستم.اشکهایم را دارم.اشکهایی که ازغم تو برگونه هایم جاریست!!! من تنهانیستم لحظه هارا دارم.لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه میمیرند تا حجم فاصله هارا کم رنگ تر کنند!!! من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمیشود...چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ پشمانت میشوم.!! هرلحظه دوریت برایم یه دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من.چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم.....! ولی من باز چشم به راهم ...چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من.
یکشنبه 09 شهریور 1393 :: 22:28 :: نويسنده : darya
تنها تویی در آسمان قلبم
که مثل ستاره میدرخشی در شبهای تیره و تارم
که هر سحرگاه مثل خورشید طلوع میکنی در دل قلب عاشقم
با طلوع تو ای خورشید من ، غمی دیگر در دلم نیست
احساس آرامش میکنم وقتی که تو نورانی کرده ای سرزمین قلبم را
تنها تویی در آسمان قلبم
که مثل پرنده ای پرواز میکنی در قلبم
اوج میگیری در آسمان آبی احساسم ومرا به بالاترین نقطه ی عشق میرسانی
تنها تویی در آسمان قلبم
تویی که مثل باران میباری بر کویر تشنه ی قلب عاشقم و
عاشقتر میکنی مرا با طراوت قطره های مهربانت
تنها تویی در سرزمین احساسم
تویی که هر لحظه قدم برمیداری بر خاک دلم
از جنس عشق میشود خاک این سرزمینیکه روزگاری بود هیچ رهگذری از آن عبور نمیکرد
آری روزگاری بود که هیچ ستاره ای در آسمان قلبم نمیدرخشید
هیچ خورشیدی طلوع نمیکرد
تنهایی بود و تنهایی ، آمدی و گفتی که از جنس مایی
عشق را میشناسی ، همیشه با ما می مانی
من و قلبم نیز تو را باور کردیم
در آسمان آبی احساس جشن عشق را برپا کردیم...
تنها تویی در قلب پر از احساسم
تنها تو خواهی ماند در آسمان قلبم
سهشنبه 28 مرداد 1393 :: 19:49 :: نويسنده : peace20
همیشه دقیقا..وقتی ..پر از حرفی. وقتی بغض میکنی. وقتی..داغونی..وقتی دلت شکسته .دقیقا همین وقتا انقدر حرف داری که فقط میتونی بگی..<بیخیال>... پنجشنبه 23 مرداد 1393 :: 17:28 :: نويسنده : darya
|