|
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم تونسته باشم نظرتون رو جلب کنم از کسانی که نظر میدن هم ممنونم راستی اینجا کپی کردن آزاده راحت باشید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان دهکده ی نامه های عاشقانه آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…... قول داده اَم… گاهـــی
هَر اَز گاهـــی
فانـــوس یادَت را
میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه، روشَـن کنَم
خیالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛
هَنوز هَم دَر این شَبهای بـی خواب و بـی خاطـــِره
میان این کوچـه های تاریک پَرسـه میزَنـَم
اَما بـه هیچ سِتارهی دیگـَری سَلام نَخواهــَـم کَرد…
خیالَت راحَت !
:: :: نويسنده : mostafa
:: :: نويسنده : mostafa
راهی برای رفتن
نفسی برای بریدن
كوله بارم بر دوش
مسافر میشوم گاهی...
عشقی برای خواندن
بغضی برای شكفتن
خاطراتم در دست
بازیچه میشوم گاهی...
نگاهی در راه
اعتمادی پرپر
پاهایم خسته
هوایی میشوم گاهی...
فكرهای كوتاه
صبری طولانی
صدایی در باد
زمستان میشوم گاهی...
روزهای رفته
ماه های مانده
تقویم ام بی تاب
دلم تنگ میشود گاهی...
جای پایی سرد
رد پایی گنگ
در این سایه ی تنهایی
چه بی رنگ میشوم گاهی...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
:: :: نويسنده : mostafa
این که با عشقم دارم یه آهنگ آروم و ملایم رو گوش میدم... بعد غرق آهنگمو حواسم نیست... یهو میاد از پشت دستاشو دورم حلقه می کنه... سرشو میذاره رو شونه هامو و آروم با آهنگ زمزمه میکنه... اون آهنگ میشه خاطره... عشقت میشه خاطره...
اون آغوش ... اون سر رو شونه... میشن خاطره... :: :: نويسنده : mostafa
حکـــــــــــــــــــــایت من…
حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…
دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…
حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…
زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…
گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…
حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…
پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…
:: :: نويسنده : mostafa
این روزهــــــــــا انقدر خسته ام که گاهی خودم را گم میکنم... از یاد میبرم کی بودم و برای چی به این دنیا قدم گذاشته ام
گاهی انقدر خسته میشوم که گم میشوم درمیان این جماعت نااهل که بادروغ هایشان مرا میشکنند...
گـــــــــاهی فقط دلگیر میشوم از مادرم مادرتو ازکودکی به من اموختی دروغـــــــــــگو دشمن خداست...
پس چرا ادم ها به این راحتی دروغ میگویند وباز ادعای دوستی خدا را دارند مادر بی تاب کودکی ام...یادش بخیــــــــــر...
وقتی زمین میخوردم کسی مرا بلند میکرد... خاک لباس هایم را میتکاند اشک هایم راپاک میکرد... نوازشم میکرد دلــــــداریم میداد...
ولی این روزها زمین که میخورم بدتر برزخم هایم نمک میپاشند...
دلگـــــــــیرم ...دلگیرم از همه... خسته ام خسته...خسته از شکستن...خسته از دنــــــــیا... :: :: نويسنده : mostafa
بالا خره یک روز به آرزویم میرسم ...
در صف اول نماز ... جلوتر از پیشنماز می ایستم ... و همه به من اقتدا خواهند کرد ... نماز که تمام شود ... همه به سمت من خواهند آمد ... چقدر عزیز خواهم شد ... بعد از چند قدم که حرکت کردند ... کسی فریاد میزند : بلند بگو ... لا اله الا لله ......
:: :: نويسنده : mostafa
روزها در کوچه باغی نگاهت قدم می زدم اما دریغا که لحظه ای مرا درک نکردی. چشمان همیشه گریانم را مسخره می کردی و از پشت به من نیشخند میزدی همیشه در برابر جنگل وحشی نگاهت خزان بودم...خار بودم و از شرم آب بودم و باز از حرارت عشقم به تو بخار میشدم و به آسمان میرفتم...آنقدر بالا میرفتم تا به خدا برسم چون او بهترین بود برای گوش دادن به درد و دلهای من...حال اون روزها گذشته و هروقت که بدان فکر میکنم موجودی از پشت پنجرهی خاطراتم با تمام وجود فریاد میزند که هیچگاه فراموشت نمیکنم
:: :: نويسنده : mostafa
لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را.
:: :: نويسنده : mostafa
دنبالـ کسی نیستمـ کهـ وقتی میگمـ میرمـ ؛
بگهـ : نرو!
کسی رو میخوامـ کهـ وقتی گفتمـ میرمـ ؛
بگهـ : صبر کنـ منمـ باهاتـ بیامـ ، تنهـ ـا نرو...!!
:: :: نويسنده : mostafa
|