|
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم تونسته باشم نظرتون رو جلب کنم از کسانی که نظر میدن هم ممنونم راستی اینجا کپی کردن آزاده راحت باشید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان دهکده ی نامه های عاشقانه آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…...
چهارشنبه 10 آبان 1391 :: 04:50 :: نويسنده : mostafa
سهشنبه 09 آبان 1391 :: 21:38 :: نويسنده : mostafa
اشک من جاری شد... جای تو خالی بود
سهشنبه 09 آبان 1391 :: 21:31 :: نويسنده : mostafa
در جمع سُکوت مـے کنم... سهشنبه 09 آبان 1391 :: 18:04 :: نويسنده : mostafa
بعد از خوندن فاتحه برای شادی روحش،از یکی از رفیقاش پرسیدم چطور فتح کرده؟تصادف کرده؟! سهشنبه 09 آبان 1391 :: 14:53 :: نويسنده : mostafa
گاهی از انسان بودنــــــــم شرم میکنم ... گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم
گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم ...
اما دلــــــــــی را دفن نکنم ... !
گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم
اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ... !
خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم
با چشمهـــــــــای کور ، اما خوابی را پرپر نکنم ... !
کلاغی باشم که قار قار کنم
پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم ... !
سهشنبه 09 آبان 1391 :: 13:55 :: نويسنده : mostafa
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توستروزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توستگر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توستگو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توستاین همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توستنقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توستسایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
سهشنبه 09 آبان 1391 :: 13:54 :: نويسنده : mostafa
دلم کوچک است!کوچکتر از باغچه ي پشت پنجره! ولي آنقدر جا دارد که براي كسى که دوستش دارم نيمکتي بگذارم براي هميشه... ;->;->:-> سهشنبه 09 آبان 1391 :: 06:39 :: نويسنده : mostafa
کــــاشکی... کاشکی یکی بودکه توی کوچه ها داد میزد... خــــاطره خشکیه... خـــاطره خشکیه... اونوقت همه ی خاطراتتو ...همونایی که... ارزش گرفتن دمپایی پاره هم ندارن میریختم توکیسه... میدادم بهش ومیرفت رد کارش... یکشنبه 07 آبان 1391 :: 19:51 :: نويسنده : mostafa
ميدونی ، گاهی اوقات ، توی بعضی شرايط ، يه بُغض سنگين راه گلومو می بنده ... تو اون لحظه دلم ميخواد منفجر بشم ... آره ، منفجر بشم و مشکلاتم رو به همه بگم ، بگم که دارم چه دردی رو تحمل ميکنم و روحم زير اين فشار داره داغون ميشه .......... اما ميدونی ، همون موقع به خودم ميگم : که چی؟ برای چی بايد مشکلاتم رو به ديگران بگم ؟؟؟؟ ... بگم که چشماشون پُر از اشک بشه و دلشون برام بسوزه و بگن :”آخی ... بيچاره چه دردی رو داره تحمل ميکنه !!!!!!!! نه ...هرگز ! اين دلسوزيا .. اين ترحم ها ، حالمو بهم ميزنه ! برای همين تا حالا تحمل کردم و دم نزدم ،.... ميدونم تو هم مثل منی ...ولی ، ميدونی تفاوت من و تو چيه؟؟؟!! اينه که تو وقتی اون بُغض تا گلوت مياد و ميخواد بترکه ، تو اين اجازه رو بهش نميدی ، آره ، تو اين اراده رو داری که اجازه ندی اين بُغض بترکه...ولی من ، من اين اراده رو ندارم ، من اجازه ميدم بُغضم بترکه و اشکام بريزه رو گونه هام ... به خيال خودم آروم ميشم ، اما انگار بدتر ميشه !! ... برای همينه که حالا سعی ميکنم گريه هم نکنم ، بشم يه سنگ که به هيچی توجه نداره ، يعنی توی اين دوره زمونه بايد يه سنگ بود تا باقی موند ، يه سنگ خارا .... اما ، فکر که ميکنم ، ميبينم حتی سنگ بودن هم ارادهء قوی می خواد!!!!!!! یکشنبه 07 آبان 1391 :: 16:57 :: نويسنده : mostafa
|