دهکده ی نامه های عاشقانه
آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…...




 گاهی از انسان بودنــــــــم شرم میکنم ... 

گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم 

گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم ... 
اما دلــــــــــی را دفن نکنم ... ! 

گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم 
اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ... ! 

خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم 
با چشمهـــــــــای کور ، اما خوابی را پرپر نکنم ... ! 

کلاغی باشم که قار قار کنم 
پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم ... !

 




سه‌شنبه 09 آبان 1391
:: 13:55 ::  نويسنده : mostafa

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران