دهکده ی نامه های عاشقانه
آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…...




 صبح زود بود هوای سرد و سپیده دمی که به ناز از لای چین و واچین پرده در اتاق خود نمایی می کرد. کتابم را می آورم و دفترم را باز می کنم ...گویا نوک مدادم شکسته است . او از من میخواهد که بی پروا پر از احساس باشم و من میخواهم که بی پروا به سویت بدوم وبرایت دست تکان دهم . 




یکشنبه 07 آبان 1391 :: 16:55 ::  نويسنده : peace20

 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران